دیروز، امروز، فردا

.
.
.
.
.
از آینده خودم چشم انداز روشنی پیدا نکرده ام. شاید خودخواهانه باشد که به آینده خودم فکر کنم اما نسبت به سرنوشت اجتماعم بی تفاوت باشم. آینده من در آینده جامعه ام حل خواهد شد. هر چقدر من افق روشن تری در رابطه با آینده ام طبق شواهد عینی بیابم گامی در جهت تعالی جامعه ام برداشته ام و بالعکس هر چه حد رشد و سقف پیشرفتم کوتاه تر باشد  به اندازه خودم اجتماعم را به سمت عقب کشیده ام. ما همه دست در دست هم تاریخمان را می سازیم بدون اینکه قصد تاریخ سازی داشته باشیم.
    اعتراف می کنم که قدری ترس واقع بینی و دیدن تصویر نه چندان شایسته و بلکه تلخ آینده ام کمی گام های مرا برای پیش بینی آینده سست می کند. من هنوز خیز بلندی در خودم به سمت آینده ای زیبا و گرامی نمی بینم. من فرصت های حالم را نشناخته ام و برای پیش رفتن و وسیع تر شدنشان دستشان را نگرفته ام. من هنوز در مقابل تهدید های کنونی زندگی ام چهره ای ستیزه گر و جنگجو پیدا نکرده ام.  این بررسی ها بخشی از آینده من را می سازند.
  زندگی من یک پیچ بزرگ داشت که چیزهای زیادی را در من تغییر داد. من هرگز گمان نمی کردم که رفتارهای کوچک و به ظاهر بی تاثیر خیلی قبلم مرا به سمت چنین پیچی سوق دهد. در یک آن تمام سابقه ام مرا از این پیچ بزرگ عبور داد و به وضعیت غیر منتظره کنونی رساند. انگار من از گذشته پرت شدم در چنین روزهایی بدون اینکه برای به اینجا آمدن نقشه ای کشیده باشم. این جهش تاریخی دستاورد ها و امتیازهای غیر قابل انکاری با خود داشت که البته به زودی با عوافب خطرناکی همراه شد و رنگ دستاوردها را شست و به بی رنگی نزدیکشان ساخت. 
   اگر ناخواسته در  شرایط  عبور از امتیازهای پیچ تاریخی شخصی خودم و از دست دادن یکی پس از دیگری آن ها قرار گرفتم اکنون باید به دنبال یک کانال عبور و کلید جهشی دیگر برای بازگشت مفید و با اعتدال به قبل باشم. عواقب خطرناک آن تغییر محسوس زندگانیم افراط، کم دانستن و تنگ نظری را هم حتی شامل می شدند.
  یکی از اساتید می گفت شما جوانید باید سالی پس از دیگری احساس پیشرفت کنید. من آن موقع قدری چنین احساس پیشرفتی داشتم اما اکنون از وضعیت خودم ناراضی و نسبت به فرجامش نگرانم.
  تو باورت می شود که وقتی همه چیز آرام است و اوضاع کاملا عادی به چیزی فکر می کنم که سقف را بر روی اهالی خراب کند؟ انگار در وضعیت آرامش منتظر زلزله ای هستم که همه چیز را زیر و رو کند و هر چه که هست را خراب. این موضوع به نسبتی در مورد بررسی زندگیم هم مصداق دارد. از این می ترسم که روزی خیال کنم در راه پیشرفت قدم بر می دارم و سرانجام وقتی که هیچ فایده ای ندارد متوجه شوم که آن مسیر خیالی پیشرفت چیزی جز رفتارهای اسفناک من نبوده است.
   من آینده ام را لای کاغذهای کتابم، پشت شیشه عینک مادرم، توی حجم داخلی تلوزیون بزرگ روزهای کودکی ام و حتی بین عطر احساساتم که شمیمشان ناخواسته سرزمین وسیعی را در برگرفت جا گذاشته ام.
می فهمی؟
...
این متن یک متن تکه و پاره است چون وقتی نوشته شد که اعتقاد سابقم آن را تایید می کرد اما اکنون نمی توان به صحت کاملش واقف بود. چون جمله هایی از یک متن نیمه کاره قبلی به آن اضافه شد  و سپس تا چند خط تازه دیگر امتداد یافت.
...
راستی:
در طوفان قلم فرسایی های هدف دار به سمت خود سرودن مثل روانه کردن آبی زلال به یک جوی پرت در وادی زمین های تشنه است

از بندهای آخر اعترافات... در دادگاه

.
.
.
.
.
در سال های اخیر هیچ قفسی برای من تنگ تر از نگاه های افراد نسبت به خودم نبوده است. من همیشه قدری از خودم را در معرض عموم روتوش کرده ام تا از گزند زبان افراد در امان باشم. تلخی کنایه ها و تحقیر ها باعث شد برای اینکه طبق عقیده عمومی خانواده، دوستان و جامعه ام عادی جلوه کنم اغلب بر صورت رفتارهایم نقاب بزنم. این حقیقت تلخ و اعتراف صریحی است که من با تیغ سانسورهای خودم دانسته به پیکار خودم رفته ام.  از وقتی شیوه زندگی ام تغییراتی غیر قابل انکار یافت و از مسیر عمومی حرکت اطرافیانم زاویه گرفت دیری نگذشت که بخشی از خودم را در خودم دفن ساختم. این ها همه در حالی است که من همیشه خودم بوده ام. با کوله ای از عقیده ها، گرایش ها و رفتارهای درست و نادرستم. با آرزوها و آرمان هایم که به زعم خودم برای دست یازیدن به آن ها تلاش هایی کردم و رنج هایی را متحمل شدم اما انگار هیچ کس خود خود من را تحمل نمی کرد و از خودش نمی دانست. انگار من باید شبیه دیگران می شدم تا با آن ها شوم. و انگار من از هراس تنهایی برای دیگران می زیستم و  از خودم در جلو چشم آن ها عروسکی ساخته بودم که عروسک گردانش خودم بودم. من در زندگیم هیچ کس را پیدا نکردم که بفهمد من عروسک گردانم نه عروسک.
...
پیام خارج از متن:
توی لاک خود نبودن و قلم را اسیر روزها و روزگار خود نکردن در سرزمین نوشتن های وبلاگی اولین مرحله تعهد است نه آخرین مرحله اش

اشاره


.
.
.
.
.
.
تو تیغ هایت را فرو برده ای در چشم های من

و قلبم را با تیرهای زهرآلودت نشانه می روی

آدم آتش می گیرد

وقتی ببیند که خواهرش لباس آتش پوشیده

آدم دوست دارد سگ باشد

وقتی ببیند خواهرش بره ای شده بین گرگ ها

اصلا آدم دوست دارد نباشد

وقتی ببیند به خاطر تصویر خواهرش در برابر خدا چقدر شرمنده است

اشاره:
بشکند قلمی که فقط از «خود» ش می گوید
ادامه نوشته