.
.
.
.
.
در سال های اخیر هیچ قفسی برای من تنگ تر از نگاه های افراد نسبت به خودم نبوده است. من همیشه قدری از خودم را در معرض عموم روتوش کرده ام تا از گزند زبان افراد در امان باشم. تلخی کنایه ها و تحقیر ها باعث شد برای اینکه طبق عقیده عمومی خانواده، دوستان و جامعه ام عادی جلوه کنم اغلب بر صورت رفتارهایم نقاب بزنم. این حقیقت تلخ و اعتراف صریحی است که من با تیغ سانسورهای خودم دانسته به پیکار خودم رفته ام.  از وقتی شیوه زندگی ام تغییراتی غیر قابل انکار یافت و از مسیر عمومی حرکت اطرافیانم زاویه گرفت دیری نگذشت که بخشی از خودم را در خودم دفن ساختم. این ها همه در حالی است که من همیشه خودم بوده ام. با کوله ای از عقیده ها، گرایش ها و رفتارهای درست و نادرستم. با آرزوها و آرمان هایم که به زعم خودم برای دست یازیدن به آن ها تلاش هایی کردم و رنج هایی را متحمل شدم اما انگار هیچ کس خود خود من را تحمل نمی کرد و از خودش نمی دانست. انگار من باید شبیه دیگران می شدم تا با آن ها شوم. و انگار من از هراس تنهایی برای دیگران می زیستم و  از خودم در جلو چشم آن ها عروسکی ساخته بودم که عروسک گردانش خودم بودم. من در زندگیم هیچ کس را پیدا نکردم که بفهمد من عروسک گردانم نه عروسک.
...
پیام خارج از متن:
توی لاک خود نبودن و قلم را اسیر روزها و روزگار خود نکردن در سرزمین نوشتن های وبلاگی اولین مرحله تعهد است نه آخرین مرحله اش