به سوی مقصد
.
.
.
.
این تو بودی که همیشه همه مانع های پیش رویم را از میان برداشتی و راهم را رو به ادامه باز کردی...
حرف های هر کسی که می خواست مانعم شود را در نظرم سست و بی ارزش جلوه دادی. تو حتی هرگز اجازه ندادی فکر تهدیدهای آینده، از ادامه راه بازم بدارد. هر گروهی و شخصی که سد راهم می شدند بدون اینکه از تو بخواهم و یا انتظار داشته باشم از میانشان بر می داشتی. از میان همه، تو بهترین و کافی ترین مشوقم بودی. با حرف هایت تصمیمم را برای ادامه دادن استوار تر می ساختی و حتی به سرعتم در مسیر، می افزودی. برای رسیدن به مقصد بی تاب و پر اشتیاقم می کردی. حتی به من فهماندی که باید برای این همه، از تو ممنون باشم.
اما من تنها وقتی که به مقصد و جایی که انتهای شکست و اوج ضرر بود رسیدم دانستم که در همه این مدت تو راهم را برای سقوط باز می کردی...
.
.
.
این تو بودی که همیشه همه مانع های پیش رویم را از میان برداشتی و راهم را رو به ادامه باز کردی...
حرف های هر کسی که می خواست مانعم شود را در نظرم سست و بی ارزش جلوه دادی. تو حتی هرگز اجازه ندادی فکر تهدیدهای آینده، از ادامه راه بازم بدارد. هر گروهی و شخصی که سد راهم می شدند بدون اینکه از تو بخواهم و یا انتظار داشته باشم از میانشان بر می داشتی. از میان همه، تو بهترین و کافی ترین مشوقم بودی. با حرف هایت تصمیمم را برای ادامه دادن استوار تر می ساختی و حتی به سرعتم در مسیر، می افزودی. برای رسیدن به مقصد بی تاب و پر اشتیاقم می کردی. حتی به من فهماندی که باید برای این همه، از تو ممنون باشم.
اما من تنها وقتی که به مقصد و جایی که انتهای شکست و اوج ضرر بود رسیدم دانستم که در همه این مدت تو راهم را برای سقوط باز می کردی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 1:30 توسط زنجیرباف
|
هنوز زنجیر می بافم. اسم زنجیرم را گذاشته ام هفتاد و دو، شاید چون با این عدد گره خورده ام و یا لااقل آرزویش را دارم.